davatland
دل نوشته ها
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است انسانم آرزوست.................. اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوارم اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم! همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت انگلستان: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است. انگلستان: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند. ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود. انگلستان: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند. ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است. انگلستان: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند. ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود. انگلستان: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود. ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده. انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند. ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند. انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود.. ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد. انگلستان: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند. ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند. انگلستان: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند. ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند. انگلستان: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است.. ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند. انگلستان: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است. ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد. انگلستان: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد. ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد. انگلستان: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است.. ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت ميکند از من پرسیدی سخت ترین چیز در دنیا چیست؟ میدانی؟ اینکه مجبوری به آنکه تمام فکرت را پر کرده فکر نکنی ... خداوندا... اگر روزی بشر گردی ز حالم باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن٬ از این بدعت خداوندا... نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!!! چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است... نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی اگر كودكي با انتقاد زندگي كند مي اموزد كه همه را محكوم كند. اگر كودكي با خشونت زندگي كند مي آموزد كه با همه بجنگد. اگر كودكي با ريشخند زندگي كند مي اموزد كه خجالت زده باشد. اگر كودكي با شرمساري زندگي كند مي اموزد كه احساس گناه كند. اگر كودكي با اغماض زندگي كند مي اموزد كه بردبار باشد. اگر كودكي با تشويش و دلگرمي زندگي كند مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشد. اگر كودكي با تمجيد زندگي كند مي آموزد كه قدردان باشد. اگر كودكي با عدالت زندگي كند مي آموزد كه همواره دادگر باشد. اگر كودكي با ايمني زندگي كند مي آموزد كه ايمان داشته باشد. اگر كودكي با تاييد زندگي كند مي اموزد كه خود را دوست بدارد. اگر كودكي با پذيرش و دوستي زندگي كند مي آموزد كه در دنيا در پي عشق بگردد.
"ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.”
هست پنهان در نهاد این بشر
هر که با گرگش مدارا می کند
خلق وخوی گرگ پیدا میکند
هر که را گرگش دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
زور و بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با توپیر
زندگی تصویر مردی ژنده نیست
زندگی اینجا روان و ساده است
سروریم اینجا کسی هم بنده نیست
شاد شادیم و پر از آمال ها
در خیالش هیچکس بافنده نیست
غصه و درد و بلا ها رفته اند
کارمان اینجا دگر جز خنده نیست
مردم اینجا لقمه با هم می خورند
هیچ بابایی دگر شرمنده نیست
بختمان باز است هر دم می بَریم
کو شکستی ، هیچکس بازنده نیست
آه گفتی دشمنی ، بیگانگی ؟
مُرد دشمن جان من او زنده نیست
گر چه گفتم من خوشم اما ولی
خون خود را می خوریم و خنده نیست
حالمان خوب است؟ تو باور مَکُن
اینکه بابایی دگر شرمنده نیست
سفره ها خالیست مردم بنده اند
هیچ نوری در دلی تابنده نیست
باز « ساسان » ، گفتی از بیداد ها
بر که می گویی کسی خواننده نیست
« ساسان مظهری »
تا گوشه نشین نمی شدم
تقصیر تو نیست
خانه ام شش ضلعیست
سیبی
بچین
حوا
خسته ام
بگذار
از اینجا هم
بیرونمان کنند !!!!!!!!!!
کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم ...
دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !!!
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من . فرهاد. مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی .کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بی ستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت
&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم &&
&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&
می کنم که در آن دویدن، سهم
کسانی است که نمی رسند و
رسیدن، حق کسانی است که
نمی دوند...
وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.
شيوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد که همين افراد ساده لوح و بىارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.
اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مىکرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد. آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند. در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد و آن صحنهها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.
جای گل یک سفره خالی کشم
یا به جای خانه ای با دودکش
خانه ای بی سقف و بی قالی کشم
زندگی یعنی که هر شب خواهرم
گریه از چشمان بی سویش کند
مادرم هم با غم درماندگی
با نوازش دست در مویش کند
باز فردا کودکان در مدرسه
خنده بر سوراخ سوراخ کفشم میزنن
یا که بر پیراهن پر وصله ام
خنده های گاه وبیگاه میکنن
باز فردا مشق های مرا
میزند خط خشمگین اموزگار
باز هم میگوید او کوری مگر
عینکی همراه خود فردا بیار....
آخرين تماشايت را پلك نخواهم زد
مبادا
تصويرت در چشمانم آواره شود ...
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
| Design By : Night Melody |





