تبليغاتX
davatland


davatland

دل نوشته ها

در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ . . . . . . . . دکتر شریعتی
نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 20:59 توسط وحید دواتگر| |

آلبر کامو 
"ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.”

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 3:15 توسط وحید دواتگر| |

گفت دانایی،که گرگ خیره سر
هست پنهان در نهاد این بشر
هر که با گرگش مدارا می کند
خلق وخوی گرگ پیدا میکند
هر که را گرگش دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
زور و بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با توپیر

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 14:27 توسط وحید دواتگر| |

حالمان خوب است تو باوربُکُن 

زندگی تصویر مردی ژنده نیست 

زندگی اینجا روان و ساده است 

سروریم اینجا کسی هم بنده نیست 

شاد شادیم و پر از آمال ها 

در خیالش هیچکس بافنده نیست 

غصه و درد و بلا ها رفته اند 

کارمان اینجا دگر جز خنده نیست 

مردم اینجا لقمه با هم می خورند 

هیچ بابایی دگر شرمنده نیست 

بختمان باز است هر دم می بَریم 

کو شکستی ، هیچکس بازنده نیست 

آه گفتی دشمنی ، بیگانگی ؟ 

مُرد دشمن جان من او زنده نیست 

گر چه گفتم من خوشم اما ولی 

خون خود را می خوریم و خنده نیست

حالمان خوب است؟ تو باور مَکُن 

اینکه بابایی دگر شرمنده نیست 

سفره ها خالیست مردم بنده اند 

هیچ نوری در دلی تابنده نیست

باز « ساسان » ، گفتی از بیداد ها 

بر که می گویی کسی خواننده نیست 



« ساسان مظهری »

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 2:58 توسط وحید دواتگر| |

کاش خانه ام دایره بود
تا گوشه نشین نمی شدم

تقصیر تو نیست
خانه ام شش ضلعیست

نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 15:29 توسط وحید دواتگر| |

دوباره

سیبی

بچین

حوا 

خسته ام

بگذار

از اینجا هم

بیرونمان کنند !!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 4:2 توسط وحید دواتگر| |

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد


پرواز را به خاطر بسپار


پرنده مردني است

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 4:59 توسط وحید دواتگر| |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم م
ی دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم ...
دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !!!
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من . فرهاد. مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی .کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بی ستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت

&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم &&

&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&

نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 20:37 توسط وحید دواتگر| |

حقيقت همانطور بر تو آشکار مي‌شود و به تجربه ات مي‌رسد که آن را پذيرفته اي. براي اينکه تجربه ات را تغييردهي و جهانت را عوض کني چشم هايت را تغيير بده و نگاهت را عوض کن

نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 19:30 توسط وحید دواتگر| |

این روزها در سرزمینی زندگی
می کنم که در آن دویدن، سهم
کسانی است که نمی رسند و
رسیدن، حق کسانی است که
نمی دوند...

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 23:24 توسط وحید دواتگر| |

"سالیان دراز در حسرت خورشید اکنون ترسانیم از روشنایی روز"

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 23:19 توسط وحید دواتگر| |

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 23:17 توسط وحید دواتگر| |

هوش و پول نه........

انسانم آرزوست..................

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 3:27 توسط وحید دواتگر| |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 17:16 توسط وحید دواتگر| |

روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد

همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

 

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

 

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ

پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

 

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد

شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

 

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد

اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

 

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 17:12 توسط وحید دواتگر| |

انگلستان: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود

ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است.

 

انگلستان: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند.

ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود.

 

انگلستان: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند.

ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است.

 

انگلستان: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند.

ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود.

 

انگلستان: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود.

ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده.

 

انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

 

انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود..

ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد.

 

انگلستان: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند.

ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند.

 

انگلستان: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند.

ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند.

 

انگلستان: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است..

ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند.

 

انگلستان: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است.

ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

 

انگلستان: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد.

ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد.

 

انگلستان: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است..

ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت ميکند

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 1:33 توسط وحید دواتگر| |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند. عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست، دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد. عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار. عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر. ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر. عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند. در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: "هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند" که حسد شاخصه ی عشق است عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 0:53 توسط وحید دواتگر| |

شيوانا به همراه تعداد زيادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسيدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر يک از اعضاى گروه اسم حيوانى را درست کردند و با صداى بلند اين اسامى ناشايست را تکرار کردند. شيوانا سکوت کرد و هيچ نگفت.
وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.
شيوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد که همين افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.
اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد. آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند. در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.
شما با ريسمان نامريى که ديده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌ايد. و آنقدر اسير اين بازى بوده‌ايد که هدف اصلى از اين سفر معرفتى را از ياد برده‌ايد. من به جرات مى‌توانم بگويم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با يک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود يدک بکشيد هرگز نمى‌توانيد ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد.
ياد بگيريد که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنيد و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بينديشيد. اگر غير از اين عمل کنيد، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود يدک مي‌کشيد آنقدر زياد مي‌شود که ديگر حتى فرصت يک لحظه تماشاى دنيا را نيز از دست خواهيد داد.
نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 3:9 توسط وحید دواتگر| |

زندگی یعنی که من در دفترم
جای گل یک سفره خالی کشم
یا به جای خانه ای با دودکش
خانه ای بی سقف و بی قالی کشم
زندگی یعنی که هر شب خواهرم
گریه از چشمان بی سویش کند
مادرم هم با غم درماندگی
با نوازش دست در مویش کند

باز فردا کودکان در مدرسه
خنده بر سوراخ سوراخ کفشم میزنن
یا که بر پیراهن پر وصله ام
خنده های گاه وبیگاه میکنن
باز فردا مشق های مرا
میزند خط خشمگین اموزگار
باز هم میگوید او کوری مگر
عینکی همراه خود فردا بیار....
نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 14:12 توسط وحید دواتگر| |

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته  شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))
جوان پاسخ داد: ((هیچ.))
رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.))
رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))
جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و
کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))
رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان
نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش
سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده،
و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟))
جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))
رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))
جوان گفت:
1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را
برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.
هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.
 
یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند،
((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود
بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.
او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟
شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند،
تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه
کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.
برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که
والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.
مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و
یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.
نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 16:18 توسط وحید دواتگر| |

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. نه، نه اشتباه کردم، فقط در زندگی نیست، پس از مرگ هم این خوره رهایت نمی کند. هیچکس نمی خواهد بداند چه گفتی؟ که بودی؟ بت می سازند، بت می شکنند، به طناب تو آویزان می شوند تا خودشان را بالا بکشند. آنها که در زندگی هرگز به بازی ات نگرفتند، حالا بی هیچ اعتقادی حتی روح تو را به بازی می گیرند، وهیچکس نمی خواهد بداند که آدمی بودی با همه ی قدرتها و ضعف هایت، آمدی و رفتی ...
نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 3:58 توسط وحید دواتگر| |

از من پرسیدی

سخت ترین چیز در دنیا چیست؟

میدانی؟

اینکه مجبوری به آنکه تمام فکرت را پر کرده 

فکر نکنی ...

نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 0:26 توسط وحید دواتگر| |


آخرين تماشايت را پلك نخواهم زد 

مبادا 

تصويرت در چشمانم آواره شود ...
نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 21:30 توسط وحید دواتگر| |

خداوندا...

                 اگر روزی بشر گردی

                           ز حالم باخبر گردی

                                    پشیمان میشوی از قصه خلقت

                                             از این بودن٬ از این بدعت

خداوندا...

          نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

                                             چه دشوار است!!!

              چه زجری میکشد آن کس که انسان است و

                                           از احساس سرشار است...

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 21:27 توسط وحید دواتگر| |

Blue Mosque

مسجد کبود-تبریز

این همه بحث و جدل حاصل تنگ نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 16:43 توسط وحید دواتگر| |

Tabriz the ancient city of history
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:1 توسط وحید دواتگر| |

تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد.
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 18:55 توسط وحید دواتگر| |

 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 20:45 توسط وحید دواتگر| |

اگر كودكي با انتقاد زندگي كند مي اموزد كه همه را محكوم كند.

اگر كودكي با خشونت زندگي كند مي آموزد كه با همه بجنگد.

اگر كودكي با ريشخند زندگي كند مي اموزد كه خجالت زده باشد.

اگر كودكي با شرمساري زندگي كند مي اموزد كه احساس گناه كند.

اگر كودكي با اغماض زندگي كند مي اموزد كه بردبار باشد.

اگر كودكي با تشويش و دلگرمي زندگي كند مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشد.

اگر كودكي با تمجيد زندگي كند مي آموزد كه قدردان باشد.

اگر كودكي با عدالت زندگي كند مي آموزد كه همواره دادگر باشد.

اگر كودكي با ايمني زندگي كند مي آموزد كه ايمان داشته باشد.

اگر كودكي با تاييد زندگي كند مي اموزد كه خود را دوست بدارد.

اگر كودكي با پذيرش و دوستي زندگي كند مي آموزد كه در دنيا در پي عشق بگردد.

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 18:37 توسط وحید دواتگر| |

  •  

  • «آنان‌که به ‌حکمت در معنی سفتند// در ذات خداوند سخن‌ها گفتند// سر رشته‌ٔ اسرار ندانست کسی// اول زنخی زدند و آخر خفتند»
  • «آنان‌که کمال فضل و آداب شدند// در جمع کمال شمع اصحاب شدند// ره زین شب تاریک نبردند برون// گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند»
  • «اجرام که ساکنان این ایوانند// اسباب تردد خردمندانند// هان تا سر رشته خرد گم نکنی// کانان‌که مدبرند سرگردانند»
  • «امروز تو را دسترس فـردا نیست// واندیشه فردات بجز سودا نیست// ضایع مکن این دم، ار دلت شیدا نیست// کاین باقی عمـر را بها پیــدا نیست»
  • «این چرخ و فلک که ما در او حیرانیم// فانوس خیال از او مثالی دانیم// خورشید، چراغ‌دان و عالم، فانوس// ما چون صوریم کاندر او حیرانیم»
  • «این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌است// در بند سر زلف نگاری بوده‌است// این دسته که بر گردن او می‌بینی// دستیست که بر گردن یاری بوده‌است»
  • «تا کی غـم آن خورم که دارم یا نه// وین عمر به‌خوشدلی گذارم یا نه// پر کن قدح باده که معلومم نیست// کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»
  • «چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ// پیمانه که پـر شود چه شیرین و چه تلخ// می‌نوش که بعد از من و تو، ماه بسی// از سـَلخ به‌غـُره آید، از غره به‌سلخ»
  • «در خواب بدم، مرا خردمندی گفت// کزخواب کسی را گل شادی نشکفت// کاری چه کنی که با اجل باشد جفت// می ‌خور که به‌زیر خاک می‌باید خفت»
  • «زاهد گوید که جنت و حور خوش است// من می‌گویم که آب انگور خوش است// این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار// کآواز دهل شنیدن از دور خوش است»
  • «قومی متفکرند اندر ره دین// قومی به‌گمان فتاده در راه یقین// می‌ترسم از آن‌که بانگ آید روزی// کی بی‌خبران راه نه آن‌ است و نه ‌این»
  • « معشوق که عمرش چو غمم باد دراز// امروز تلطفی دگر کرد آغاز// برچـشم من افکند دمی چشم و برفت// یعنی که نکوئی کن و در آب انداز»
  • «هر ذره که بر روی زمینی بود‌ست// خورشیدرخی، زهره‌جبینی بودست// گرد از رخ نازنین به ‌آزرم فشان// کین هم رخ و زلف نازنینی بودست»
  • «هرگز دل من ز علم  محروم نشد// کم ماند زاسرار که معلوم نشد// هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز// مـعلومم شد که هیچ معلوم نشد»
  • «هریک‌چند یکی برآید که منم// بانعمت و باسیم و زر آید که منم// چون کارک او نظام گیرد، روزی // ناگاه اجل از کمین درآید که منم»
  • «دریاب که از روح جدا خواهی رفت//در پرده اسرار فنا خواهی رفت//می نوش ندانی ز کجا آمده ای//خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت»
  • نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 16:29 توسط وحید دواتگر| |

    Design By : Night Melody